تبليغاتX
داستان

داستان

داستانهای کوتاه از خودم و بقیه و شعرهای توپ

و ما باز هم توی خوشبختیها شیرجه زدیم

تبریک!

قول دادند اینبار این استخر آب دارد اما باز هم با سر خوردیم به کف استخر

تبریک!

باز هم خاکستر مرده هایشان را روی ما پاشیدند تن همه ی ما بوی مرگ گرفت

تبریک!

"یه شب ماه میاد " اینو خدا بیامرز فرهاد گفت اما خودش از جمله ی اول همین اهنگ غافل شد

"ماه میاد تو خواب "

تبریک!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:18  توسط رها  | 

در میان کوران

کوری شبی را به خوشی در خانه ی دوستش گذراند موقع خداحافظی ناگهان دلش خواست تنها برگردد.

از دوستش خواست تا چراغی به او بدهد دوستش پرسید:"برای چی ؟تو که با چراغ هم جلویت را نمیبینی!"

مرد کور گفت:"برای اینکه مردم ببینند من دارم می آیم و خودشان را از جلویم کنار بکشند."

مرد پا به خیابان گذاشت فانوس در دستش تکان میخورد. کسی به او تنه زد.مرد کور گفت:"حواست کجاست؟ مگر چراغم را نمیبینی؟"

عابر مودبانه گفت:"نه خیر متاسفم.من هم کورم جناب!"                        

                                                                                                                   اشتفان لاکنر(علی عبداللهی)

کیفر

سنگینترین کیفری که  خدایان یونانی توانستند برای" سیزیف "عاصی در نظر بگیرند بیهودگی بود:تکرار ابدی کاری اجباری در شرایطی که امکان هر نوع پیشرفتی از او سلب شده بود.سیزیف مدام باید تخته سنگش را از یک سربالایی تیز بالا میبرد.

همین که به نوک سر بالایی میرسید سنگ قل میخورد  پایین و می افتاد توی دره. او دوباره پایین می آمد و آن را هن و هن کنان بالا میبرد.

فقط خدایان یادشان رفته بود که سنگ به مرور زمان ساییده میشود .زاویه ها و تیزی های سنگ که دستهای سیزیف را خونین و مالین میکرد در صد سال اول مجازاتش صاف شد.

هل دادنش آسان و آسانتر شد.عاقبت دیگر به زحمت میشد اسم آن را  تخته سنگ گذاشت.

چیزی بیش از یک سنگریزه از آن باقی نمانده بود.

تازگی ها فکری به ذهن سیزیف رسیده :سنگریزه را در جیبش میگذارد و آن را همراه با کارت اعتباری و قرصهای مسکن و داروهای آرام کننده میبرد.

حالا هر روز صبح با آسانسور به طبقه بیست و هشتم ساختمان دفترش روی قله ی کیفرگاهش میرود و شبها دوباره پایین می آید.                                     

                                                                                                              اشتفان لاکنر(علی عبداللهی)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 14:24  توسط رها  | 

دوباره عید و هفت سین و  شلوغی خیابونها و و و ...

من تازه داشتم عادت میکردم به ۸۶ بگم پارسال

 هنوز فیلمهای اسکار پارسال رو ندیدم

درسای سال دوم رو  یاد نگرفتم  ۲ ماه دیگه تموم میشه

بابا پستهای سال ۸۷ من با این میشه ۵ تا

و کلی کار دیگه که شاید انجامش اجباری نبود و نیست اما این کارا رو نکنم پس الان آخر سال حرص چی رو بخورم؟

امسال (برای من)سال بدی نبود  

نمیخواستم زود تموم شه

نمیخواستم به این زودی امسال بشه پارسال

و همچنین...حوصله ندارم برای کسایی که عید پارسال دیدمشون نقش بازی کنم  و این مکالمه ی خسته کننده بازهم تکرار بشه:

اونا:خوش اومدین چه عجب!اینطرفا؟

من(ما):ما همیشه جویای احوال هستیم(از کجا؟)به خدا وقت نمیشه

-:(خنده)بفرمایید. بفرمایید بشینید

.

.

.

(کمی بعد)من(ما):ما دیگه رفع زحمت کنیم

اونا:وای نه مگه من میذارم بعد عمری اومدین حالا زود هم میخواین برین؟(آره چقدر هم واقعا ناراحتین)

-:نه دیگه بریم  که امروز به چند جای دیگه هم سر بزنیم(بله وگرنه دیالوگامون یادمون میره از خودمون میگیم و معلوم نیست دیگه چه گندی میزنیم)حالا وقت بسیاره!!!

(یه ذره ی دیگه تعارف)

من(ما):قربونتون ایشالا سال خوبی داشته باشید

اونا:به هم چنین خوشحال شدیم (و اینا...)

وبعد که میری بیرون میتونی تکیه ی یارو به در و نفس عمیقش رو حس کنی

من حوصله شو ندارم

ولی باز هم هرچی نباشه از ریاضی بهتره!

باز هم دعای همیشگی(اما شاید تاثیر گذار):امیدوارم  سال خوبی باشه برای همتون

                    

                                                                                                                                       رها(خودم)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 1:49  توسط رها  | 

به دلیل اینکه خیلی دیر اومدم یه داستان نسبتا بلند میذارم:
هرشب توی آن خانه میچرخم.گاهی به اتاقم میخزم و توی اتاق کنار تلفن مینشینم.توی تاریک روشنای آنجا به کلکسیون پروانه ها نگاه میکنم که به دیوار روبرو آویزان شده است.زنم توی اتاق کناری است.به اتاق من نمی آید.فقط توی اتاق خودش میماند.صدای صندلهایش را میشنوم که روی فرش ازاین طرف به آن طرف کشیده میشود.تلفن زنگ میزند.صدای گرفته ی زنم روی پیغامگیر میگوید:ما خانه نیستیم لطفا تماس نگیرید.
ولی من توی خانه هستم.باید این را طوری به زنم بگویم.طوری که همیشه گفته ام.ولی زنم فقط کارش این شده است که هرشب از این طرف به آن طرف برود و سیگار بکشد.گاهی از میان درگاه اتاقش نیم تنه اش را میبینم که نیمی از درگاه باز اتاق را پر میکند.بعد به اتاقش میروم.روی میز هاله ای از نور روشن است.سیگاری روی لبه ی زیر سیگاری گذاشته است.در آن فضای تاریک و روشن دود از زیرسیگاری موج موج بالا میرود.پنجره باز است.زنم دستهایش را روی شیشه پنجره کناری گذاشته است و به خیابان نگاه میکند.دوباره تلفن زنگ میزند.اعتنایی نمیکند.
به اتاقم برمیگردم.میخواهم گوشی را بردارم و درست عکس پیغام زنم بگویم:من خانه ام.من خانه ام. اما صدای کشیده ی زنم روی پیغامگیر در اتاق میپیچد که:ما خانه نیستیم لطفا تماس نگیرید.
همانجا کنار تلفن مینشینم.تنها میز اتاق زنم پیداست.زیرسیگاری هنوز همانجاست.سیگار روی زیرسیگاری نمانده است.صدای جیر جیر پنجره می آید.بلند میشوم.باید کاری کنم.به اتاق زنم میروم.صدای رفت و آمد ماشینهایی که از خیابان میگذرند به اتاق می آید.زنم تا کمر روی لبه ی پنجره خم شده است.دودی دور سرش میچرخد و محو میشود.بعد نقطه ی کوچک و سرخ آتشی را میبینم که به طرف خیابان سرازیر میشود.باید مثل همیشه روی تراس همین اتاق بروم در را ببندم و برای هر مرد و زنی که از خیابان میگذرند دستی تکان بدهم و به رویشان بخندم شاید آنها بدانند که من اینجایم.ولی زنم بامن حرف نمیزند.پنجره را میبندد.سروصدای خیابان قطع میشود.تلفن دوباره زنگ میزند.برمیگردم.به کنار تلفن میروم.چرا باید زنم مدام بگوید من خانه نیستم؟من که اینجایم.تا میرسم تلفن قطع میشود.
صدای تق و تق فندک می آید:یک دو سه چهار.شاید فندکم سنگش تمام شده است.همیشه فندک دیگری روی قفسه ی کتابها میگذاشتم.اما یکباره انگار ماشینی باری بار آجرش را خالی کند چیزی در اتاق زنم روی فرشها پخش میشود.شاید قفسه های کتاب باشد.به اتاق زنم میروم.زنم سیگاری روی لبش گذاشته است از این طرفاتاق کتابهایی را برمیدارد به آن طرف اتاق میبرد و توی کارتونی میریزد.نمیخواهد تا کمکش کنم.دوباره برمیگردد و تعداد دیگری برمیدارد.چشمهایش را کوچک کرده است.دود سیگار از چشمها و صورتش بالا میرود.ناگهان وسط اتاق می ایستد.زانوی راستش را بالا می آوردکه زیر کتابها نگه دارد ولی همه ی کتابها از دستش رها میشوند روی فرش میریزند و صدایی میدهند.خودش را به پشت میز میرساند.سرش را روی میز میگذارد.دود سیگاری که هنوز خاموش نشده است از توی زیر سیگاری بالا می آید و از کنار موهایش بالا میرود.شانه هایش میلرزند.باید جلو بروم جلو بروم.جلوتر بروم دستی روی سرش بکشم انگشتم را زیر چانه اش بگذارم و به چشمهایش خیره شوم  و بگویم که مرا ببخشد.بگویم که قول مبدهم به سر قرارهایمان بروم و به قولهایم عمل کنم.بگویم که دیگر با هر ماشین شخصی به خانه برنمیگردم و درست وقتی از سرکار برگردم خودم را به اولین ایستگاه اتوبوس میرسانم و سوار میشوم و میگویم که مرا به خانه برساند.بگویم که هیچ چیز را فراموش نمیکنم و مواظب خودم هستم.بعد اورا روی دستهایم بلند کنم و روی تخت بگذارم.آنوقت کنارش دراز بکشم و دستهایش را ببوسم و با هر بوسه ای بگویم که مرا ببخشد.بگویم که من به خانه برگشته ام عزیزم.اما زنم به من نگاه نمیکند.شانه هایش میلرزند.باید زنگ بزنم نمیدانم به چه کسی.ولی بایدزنگ بزنم به کسی که فکر کند من اینجا هستم.توی خانه ام هستم.به طرف تلفن میروم.میخواهم گوشی را بردارم که صدای هق هق اش را میشنوم.
برمیگردم.پشت میزش نیست.از میان درگاه پاهایش پیداست.پاهای سفید و کشیده اش را روی فرش دراز کرده است.حتما روی تخت نشسته است.جورابی سیاه از ساق سفیدش بالا میرود.دستمال سفید و مچاله شده ای توی اتاقم می افتد.طاقت نمی آورم.به اتاقش میروم.همه ی کتابها توی اتاق ریخته اند.از میان تل کتابهای روی فرش کتاب "مرگ در ونیز"رو به من کج افتاده است.به طرفش میروم.اما زنم وارد هال میشود.مانتویش را از روی چوب رختی برمیدارد.میپوشد.کیفش را روی دوشش می اندازد.روبروی آینه هال می ایستد.در آینه ای که مرا در آن نمیبیند خود را برانداز میکند.روبرمیگرداند. چشمهایش قرمز شده اند.جلوی آینه میروم.از کنارم میگذرد.تنش بوی عرق میدهد.به من نگاه نمیکند.تند به طرف در میروم روبرویش می ایستم طوری که مرا ببیند.ولی نگاهم نمیکند.انگشتش را به طرف کلید برق بالا میبرد.اتاق تاریک تاریک میشود و در با صدای بلندی بسته میشود. از بین مبلها میگذرم از کنار میز جلو مبلها رد میشوم.انگار گلدان روی میز می افتد زمین.پرده را کنار میزنم.در را باز میکنم.تند روی تراس میروم.دستم را روی حفاظ شیشه ای تراس میگذارم.سرد است.پنجره ای نیست.تصویر پروانه ها افتاده است روی شیشه ی حفاظ.رویشان دست میکشم.باید قبل از آنکه زنم از خیابان بگذرد صدایش بزنم و بگویم:من اینجا هستم.ولی زنم آنطرف خیابان در ماشینی را باز میکند سوار میشود و ماشین رو به انتهای خیابان میرود.باید کاری کنم.باید پیغام بگذارم که:من خانه هستم عزیزم اینجا هستم توی این اتاق تنگ و تاریک تاریک عزیزم

                                                                                                 فارس باقری

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 14:15  توسط رها  | 

سلام حیفم اومد توی سالگرد تولد وبلاگ مطلب ننویسم یه داستان بسیارررررررررررررررررر مزخرف از خودم از قبل به خاطر حال بهم خوردگیتون معذرت میخوام اما این دیگه تنها چیزی بود که این چند وقته نوشتم

بهم گفت:چرا من حس میکنم تو میدونی کی اینکارو کرده؟   حالا چشمانم را بسته ام و به گذشته نگاه میکنم خودم و او را میبینم  که قبلا زیاد دیده ام مخصوصا اورا اما این همه علامت سوال بینمان را  قبلا ندیده بودم  به اولین علامت نگاهی می اندازم و یادم می آید:

روز اول بهم گفت:میدونی خیلی وقته دلم میخواد بدونم کی اینکارو کرده اما ذهنم به جایی نمیرسه تو میتونی کمکم کنی؟جوابی ندادم و این سوال باقی ماند به دومینش نگاه میکنم و یادم می آید

روز چهارم توی پارک بودیم که بهم گفت:با پرتو هم اینجا اومده بودم واییی که چقدر اون روز بهمون خوش گذشت امیدوارم اون راننده رو خودم با دستای خودم بکشم تو اگه بهترین دوستت رو یه دیوونه ازت میگرفت و دیگه هیچ خبری ازش نمیشد اینکارو نمیکردی؟سوالش بی پاسخ ماند

سومین علامت سوال آخ که متاسفانه باز هم یادم می آید روز هفتم بهم گفت:تو چرا وقتی من از پرتو حرف میزنم هیچی نمیگی؟چرا بحثو عوض میکنی؟چرا حرفی نمیزنی وقتی بارها بهت گفتم که آخرین نگاهو بهم انداخت و جلوی چشمام جون داد؟چرا هیچ حسی به این واقعه نداری؟سرم را پایین می آندازم اینبار نمیتوانم حرفی نزنم دروغ میگویم:نمیدانم  شاید فهمید که دروغ بود یعنی حتما فهمید این علامت هم باقی ماند

چهارمین علامت سوال بااشک یادم می آید روز نهم بود اینبار من شروع کردم و گفتم:ببین سارا دیگه نمیخوام حرفی از پرتو بزنی اون راننده ی بدبخت هم خودش الان حال و روز خوبی نداره احتمالا پدر و مادر پرتو هم انگار نه انگار که دخترشون مرده حتی پاشونو توی ایران نذاشتن پلیس هم دنبالشو نگرفت تو چرا خودتو اینقدر درگیر این قضیه کردی؟شاید قسمت این بوده شاید... حرفمو قطع کرد و گفت :خفه شو لطفا اگه پدر مادرش دنبالش رو نگرفتن من میگیرم و میدونم که اون یارو رو یه روز پیدا میکنم و تحویلش میدم  وقتی بهترین دوستمو ازم گرفتن اونم تازه ۲ ماه بعد از مرگش؟تو دیوونه ای توقع داری منم مثل تو سرد و سنگدل باشم و هیچش نگم؟ شاید هم حرف تو درسته من زیادی از پرتو حرف میزنم اما دست خودم نیست چیکار کنم؟مرگش رو کل زندگیم تاثیر گذاشته تو اونروز با بچه های دانشکده نیومدی سر صحنه تصادف نه؟ چیزی نگفتم گفت:چرا حرف نمیزنی اومدی یا نه؟ آروم گفتم:نه نفس عمیقی کشید دستهاشو از روی میز برداشت و دست به سینه نشست و گفت:کجا بودی مگه؟ مثل دفعه ی پیش دروغ گفتم:نمیدونم و علامت سوال باقی موند

و اما پنجمین علامت سوال     روز سیزدهم لعنتی از این رابطه ی نفرین شده بود من علاقه ی وحشتناکی به سارا داشتم اما اون فقط و فقط هرجا میرفتیم و از هر چی حرف میزدیم یاد پرتو میافتاد دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم یه روز همینطور که باهم راه میرفتیم نمیدونم چی شد که حواس من احمق پرت شد و رفتیم توی اون کوچه ی باریک که محل تصادف پرتو بود سارا دست منو ول کرد و گفت نگاه کن اینجا بود جلوی در همین خونه همینجا بود که من سر پرتو رو تو دستام گرفته بودم و خونش دستامو خیس کرده بود ... سارا همینطور که اشک میریخت روی پله های اون خونه نشست  کنارش نشستم و سعی کردم آرومش کنم بعدش دیگه حرفی نزدیم و من سارا رو تا خونشون همراهی کردم جلوی در یه دفعه پرسید:امیر تو میدونی کی اینکارو کرده؟ دروغ گفتم و آتیش گرفتم گفتم:نه  

چشمامو باز کردم دیگه نمیشد ادامه داد وقتش بود که من همه چیز رو بگم صورتم از اشک خیس خیس بود سارا با تعجب نگاهم کرد دو ماه و نیم بعد از مرگ پرتو من لجن زبون باز کردم و گفتم:منو ببخش سارا اونی که تو دنبالش میگردی رو من میدونم کجاست اما هیچ وقت نخواستم یعنی نتونستم بهت بگم سارا منو ببخش من نمیدونستم تو اینقدر به پرتو وابسته ای منو ببخش که اینهمه وقت عین کر و لال ها نگاهت کردم و هیچی نگفتم من تنها شاهد ماجرا بودم سارا تنها شاهد من دیدم اون عوضی چه شکلی توی کوچه ویراژ داد و پرتو رو نقش زمین کرد منو ببخش که هیچی نگفتم اون راننده ی لعنتی من بودم سارا .من.

                                                                                                      رها(خودم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:54  توسط رها  | 

سلام و شرمنده بابت اینهمه تاخیر در آپ کردن وبلاگ

ایندفعه یه چیز جدید اوردم که فکر میکنم خوشتون بیاد امیدوارم که ازش لذت ببرید و من رو به خاطر غیبت طولانیم ببخشید

گابریل گارسیا مارکز .نویسنده ای که فکر میکنم همه حداقل کسایی که اهل ادبیات هستن بشناسند.این نویسنده ی ۸۰ ساله ی کلمبیایی در سال ۱۹۸۲ به خاطر کتاب"صد سال تنهایی" برنده ی نوبل ادبی شد.

در سن ۷۳ سالگی هنگامی که پزشکان او را از پیشرفت روز افزون سرطانش با خبر ساختند به عنوان نقطه ی پایان شعرواره ای زیبا به دوستارانش تقدیم کرده که  فکر کنم خوشتون بیاد:

 

اگر خداوند لحظه ای فراموشش شود و مرا عروسکی پارچه ای فرض کند و اگر اینچنین باشد که برای مدتی کوتاه باز عمری ارزانیم دارد به یقین حرفی در مورد آنچه که بدانها می اندیشم نخواهم راند و بی شک اندیشه خواهو کرد پیرامون حرفهایی که میبایست بگویم.

ارزیابی خواهم کرد چیزها را نه برای آنچه می ارزند ولی خواهم سنجید آنهارا برای معنایی که میدهند.

کم میخوابم اما رویای فراوان دارم.میدانم برای هر دقیقه ای چشمانمان را میبندیم ۶۰ ثانیه روشنایی را از دست میدهیم.

گوش میدهم زمانی که دیگران صحبت میکنند و غرق لذت میشوم  از آن حرفها بدان سان که خوردن بستنی شکلاتی برایم لذت بخش است.

اگر خداوند باز عمری به من هدیه نماید ساده خواهم پوشید و در زیر نور آفتاب دراز خوهم کشید و نه تنها پیکر خود را در برابر تابش آفتاب پهن خواهم ساخت بلکه روحم را نیز مقابل اشعه های خورشید قرار خواهم داد.

خدای من اگر قلب داشتم کینه و نفرتهای خود را بر روی یخ مینوشتم و منتظر برآمدن خورشید میشدم .بر روی ستاره ها با رویای"ونگوگ" ترانه های "بندیتی" را نقاشی میکردم و آوازهای "سرات"ترنمهای شامگاهی و عاشقانه ی من با ماه میشد.

با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری میکردم تا احساس کنم درد خارهایشان را... و مجسم کنم بوسه ی گلبرگهایشان را.خدای من اگر تنها لحظه ای عمر میداشتم.

ااجازه نمیدادم روزی بگذرد بی آنکه به مردم نگویند"دوستتان دارم"که من آنان را دوست میدترم.

همه ی مردان و زنان را متقاعد میکنم به آنها علاقه دارم و من عاشقانه زندگی میکنم با عشق.

به تمام مردم ثابت میکنم چقدر اشتباه می اندیشییده اند که زمانی که پیر میشوند نمیتوانند عاشق شوند .آنان نمیدانند تنها زمانی پیر میشوند که دست از عاشق شدن بردارند.

به بچه ها بال پرواز میدهم اجازه میدهم تا پرواز را خود بیاموزند.به پیرها یاد میدهم مرگ از پیری نمی آید بلکه با فراموشی می آید.از شما مردم من خیلی چیزها یاد گرفته ام.

آموخته ام که همه ی مردم دوست دارند در اوج و قله ی کوه زندگی کنند بی آنکه متوجه باشند خوشبختی واقعی  جاییست که که سراشیبی به سمت بالای کوه را می پیماییم.

آموخته ام زمانی که یک نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را با مشت کوچکش میگیرد و میفشارد آن را برای همیشه گرفته است.

آموخته ام انسان تنها زمانی حق دارد کسی را پایینتر از خود ببیند که میخواهد به کسی کمک کند تا او بایستد.خیلی چیزها  از شما یاد گرفته ام ولی در خاتمه بسیاریشان غیرقابل استفاده استفاده بودند...زیرا زمانی که مرا درون آن جعبه بگذارند دیگر متاسفانه من مرده ام.

                      

                                                                                             گابریل خوزه گارسیا مارکز

                                                                                             ترجمه:محمد رضا راه ور

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 15:28  توسط رها  | 

چیه؟اومدی اینجا چیو ببینی هان؟

اینجا دریای امید سالهاست که خشکیده و ماهی نداره!

اینجا یه روز خوشبختی روشو از همه برگردوند و رفت

اینجا گنده ها حتی نفسهاشون رو هم از کوچیکا قرض میگیرن

آره بیا اگه دلت خواست درست حسابی بفهمی بد بختی یعنی چی؟

بیا تا ببینی عشق یعنی یه واژه ی مزخرف و بیمصرف

ببین اینجا خورشید هم حال نداره بتابه و همش هوا ابریه

بیا تا ببینی که ظالم و مظلوم در کنار هم زندگی به ظاهر آرومیو تجربه میکنن

روزا ساکته و شبا هم اگه صدایی بشنوی صدای گریه و درده

بیا یاد بگیر چه شکلی باید با پنبه سر ببری شاید یه روز به دردت بخوره

بیا ببین اینجا خدای ما چه تنهاست وگاهی وقتا از تنهایی حوصله ش سر میره و میخوابه یا به بقیه دنیا میرسه

بیا ببین سنتها و عقاید و حرمتهای قدیمی چه قدر راحت زیر پاها له میشه

بیا ببین مسجد خلوت ترین مکانه تو این ازدحام و شلوغی

بیا ببین بچه هایی که در انتظار پدرن تا شاید ایندفعه یه چیزی برای خوردن واسشون بیاره و پدری که برای صدمین بار دستهای خالیشو با صورتی سرخ شده از سرما پشت سرش قایم میکنه

و به فاصله ی کمی از همین خونواده...

چند تا بچه در حالی که یکیشون هدفون تو گوششه و اون یکی در حالی که  play station 2 ور میره دستپخت پرستارشونو میخورن و دوتایی سر میز تنهان

چون مامی رفته مهمونی دوره ای و بابا شام رو با دوستاش میخوره

بیخیال برو کلاتو بچسب باد نبره

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط رها  | 

سال کهنه داره نفسهای آخرشو میکشه و اسفند هم داره جون میکنه تا شاید بتونه به این مردم حالی کنه بابا این اون بهاری نیست که انتظارشو دارین اما حیف که نه زمان می ایسته و نه مردم گوششون به این حرفا همه در به در دنبال بهارن...آره بهار...اما مسافر من و تو میدونیم اینا بهونست نیست؟

مسافر مگه ما از اون یکی بهار چی دیدیم که از این یکی انتظار معجزه داریم؟اصلا بذار یه لحظه بررسی کنیماصلا چرا فصلها تغییر میکنن؟ما که نیازی به فصل نداریم اگه دلمون خزون باشه بهار رو هم غمگین و خزان میبینیم اما اگه دلها بهاری باشه(که نیست)حتی زمستون هم بهار میبینیم...مگه نه؟

مسافر اینا چرا انقدر اینا خودشونو گم کردن؟سر این آدما به چی گرمه؟

خوش به حال تو که داری میری...برو و پشت سرت رو هم نگاه نکن چون پشیمون میشی

این آبادی خراب شده شهر منه ببین اینجا رو مسافر و بعد برو ببین چه غوغایی به پاست ببین کم مونده مردم سر همدیگه رو بخورن ببین...ااااه اصلا بیخیال سال داره نو میشه و میتونی سر سفره ای که قبلا ۷ شین بوده و حالا شده ۷ سین(حالا نه همه چی مثه قبله و فقط این یکی تغییر کرده!!!)دعا کنی البته اگه صدات به خدا برسه(به نظرت میرسه؟)دعا کنی که شاید یه تغییری ایجاد بشه که من یکی امید چندانی بهش ندارم

خدا که مثل همیشه سرش شلوغه و وقت واسه حرفای بی مزه ی تو نداره به هر حال خداست و کارهای مهم تر از این حرفا داره

دل تو هم که همون دل پوسیده و کپک زده ی همیشگیه...دیگه چی؟

آهان چشماتم که مثه همیشه بارونیه واسه یه مزخرفتر از خودت

به هر حال دعا کن شرایط عوض شه دعا کن خدا توی این تعطیلات یه کم خستگس در کنه اونوقت شاید یه حوصله ای هم برای تو بمونه

                                               شایدسال نو مبارک باشه...تنها شاید

                                                                                                  رها(خودم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 22:37  توسط رها  | 

بچه ها باز هم سلام اولا که سپندار مزگان مبارک(هر کی نمیدونه بدونه که جشن آریایی دوستی اسمش سپندار مزگانه که دقیقا میشه اوروز)به مناسبت این روز یه شعر عشقولی میذارم از جیگر خودم دکتر ........که اسمشو اون پایین ببینید بحالید:

ای مهربانتر از برگ در بوسه های باران    بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل    لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

باز آ که در هوایت خاموشی جنونم    فریاد ها بر انگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری زین سایه برگ گلریز    کاینگونه فرصت از دست دادند بیشماران

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز    زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند    دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند    تا در زمانه باقیست آواز باد و باران

 

                                                                                  محمد رضا شفیعی کدکنی

خوب بچه ها اگه از این جور شعرا و اینا خوشتون میاد توی نظرات حتما اشاره کنید بیشتر بذارم کلا بگین از تریپهای ادبی کدومشو بیشتر دوست دارید همونو براتون بذارم بای فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:0  توسط رها  | 

فقط ۳۰ ثانیه فرصت با تو بودن برایم باقیست

۱.نگاهت میکنم و نمیفهمی ۲.بیشتر خیره میشوم و متوجه میشوی ۳.حال چشم در چشم هستیم ۴.جلو تر می آیم۵. و با دستان سردم گرمای دستانت را حس میکنم۶.باز هم نگاهت میکنم ۷.باز هم نگاهم میکنی ۸.زیر سنگینی نگاه غمگینت تاب نمی آورم ۹.سرم را پایین می اندازم ۱۰.اما دلم برای چشمانت تنگ میشود ۱۱.باز هم نگاهت میکنم ۱۲.شبنم را در چشمانت میتوان نظاره کرد ۱۳.و شبنم را در چشمانم۱۴.حرفی نمیزنی ۱۵.زیبایی سکوتت را نمیشکنم ۱۶.بارانی از چشمانت جاریست ۱۷.و بارانی از چشمانم ۱۸.طاقت نمی آورم۱۹. و در آِغوشت میکشم ۲۰.به این فکر میکنم که چرا این لذت را زمانی که زمان برایمان زمان باقی گذاشته بود حس نکردم ۲۱.گرمای تنت را بند بند وجودم حس میکند ۲۲.اشکهایت شانه هایم را خیس کرد ۲۳.و اشکهایم شانه هایت را۲۴.نگاهم به ساعت است ۲۵.نباید به تنت عادت کنم ۲۶.از خود جدایت میکنم ۲۷.برای آخرین بار نگاهت میکنم۲۸.و به پوچی لحظه های بعد از تو میخندم ۲۹.گفتی خداحافظ ۳۰.گفتم خدا حافظ

                                                               وآنگاه همه چیز پایان گرفت

                                                                                           رها(خودم)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 15:45  توسط رها  |