|
مسافر بود به مقصد کجا؟خودش هم نمیدانست برای چه؟این را هم نمیدانست تنها میدانست که میخواهد برود تصمیم گرفت تا نهایت برود اما تا نهایت چی؟باز هم پاسخی برای این سوال نداشت رفت و رفت تا به دریا رسید با خود فکر کرد دریا نهایت آرامش است تصمیم داشت همانجا بماند که ناگهان دریا طوفانی شد تیر مسافر به سنگ خورد چون فهمید دریا نهایت آرامش نیست باز هم به راهش ادامه داد اینبار به جنگل رسید با خود گفت درختان نهایت فروتنی هستند اما همان لحظه چشمش به درخت سرو بلندی افتاد که با غرور سر بر افراشته بود فهمید آنجا هم نهایت فروتنی نیست بعد از آن به کوه رسید و با خود فکر کرد که کوه نهایت استواری است اما اینبار هم کوه ریزش کرد و مسافر را ناامید کرد.
رفت تا به آسمان رسید و گفت:اینجا نهایت زیبایی است اما همان لحظه آسمان را ابرهای تیره ای فرا گرفتند اینبار هم تیرش به سنگ خورده بود تا خواست برود به قطره ی باران برخورد و گفت بالاخره پیدا کردم باران نهایت بخشندگیست اما اینبار هم باران قطع شد و دیگر نبارید اینبار مسافر به طرف خدایش به راه افتاد تا از بخت بدش به او شکایت کتد اما زمانی که به خدا رسید حرفی برای گفتن نداشت چون به مقصد رسیده بود به نهایت خدای مسافر نهایت آرامش و فروتنی و استواری و زیبایی و بخشندگی بود مسافر به هر چه که میخواست رسید. رها(خودم)
مرد جذاب بود.زن مجذوب اما سر در گم همان طور که قدم میزدند زن بی اختیار پرسید:چرا همه ی روابط قبلی تو اینقدر کوتاه بودند؟ مرد به بالای سرش نگاه کرد. "راستش را بخواهی من مشکل کوچکی دارم" بعدتر پلیس با دیدن ظاهر هولناک و بدن غرق در خون دختر جوان در زیر نور قرص کامل ماه چهره در هم کشید. در دور دست گرگی زوزه میکشید. مارک ترنر
"لویی از پشت آن درخت بیا بیرون تا مغزتو ذاغون کنم"
"جرات نداری ماشه رو بکشی" "دل و جرات من خیلی بیشتر از مغز توست" "تونی تو عوض مغز بادام زمینی داری" "بنگ" "این هم یکی دیگر" "بنگ" "لوییس و تونی سریع بیایید شام حاضره" "اومدیم مامان" پرسیلا منتلینگ
"سلیا همه اش تقصیر توست سرانجام جسد متورم مرا در استخر پیدا میکنی.بدرود.امبرتو" او یادداشت در مشت با گامهایی متزلزل بیرون دوید مرا دید با چهره ای درون آب چون مگسی غول پیکر که در ژله غرق شده باشد وقتی برای نجات من خود را به آب انداخت و به یاد آورد که بلد نیست شنا کند از آب بیرون آمدم. محکوم شماره ۳۳۸۴۱۲ تام فورد
مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت :عزیزم مواظب باش اسلحه پر است . زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت:این رو برای زنت گرفتی؟ -نه خیلی خطرناکه میخوام یه حرفه ای استخدام کنم -من چطورم؟ مرد پوز خندی زد و گفت:بامزه است اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن را انتخاب میکند؟ زن لبهایش را مرطوب کرد لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت و گفت :زن تو جفری وایت مور |
About
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 دی 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 Links
40 چراغ |