|
چرا به ساعت نگاه میکنی مگه زمان مهمه؟ ببینم مگه اون توجهی به تو داره که تو اینقدر بهش نگاه میکنی؟ عقربه ها دنبال هم میدوند و هیچ کار خاصی هم انجام نمیدن و هیچ کاری هم به تو ندارن تو گریه میکنی و اونا میدون تو میخندی و اونا باز هم میدون تو از همه چیز خسته ای و اونا خستگی ناپذیرند و میدون چرا بهشون نگاه میکنی؟مگه کارو زندگی نداری؟ نکنه حوصله ت سر رفته و نمیدونی چیکار کنی؟ هیچ چیز نمیتونه اینقدر حوصله ی منو سر ببره که من بشینم به اینا زل بزنم و بخوام راجع بهشون فکر کنم من هیچ وقت به زمان اهمیت نمیدم حوصله ام سر رفت جوابمو بده... وای...اصلا حواسم به ساعت نبود.دیرم شد باید برم بای
رها(خودم)
به قفسه ی من تکیه میکند استیو مردنی با آن جوشها. اه احتمالا میخواهد از من برای رقص دعوت کند . آخرین شانس منه خب باز بهتر از اینه که مثل جنی بی بو و بی خاصیت باشم. نفس عمیقی میکشم:سلام استیو "سلام سو" "میخوای چیزی از من تقاضا کنی؟" حتی جوشهای صورتش هم سرخ شدند "میخواستم...میخواستم ببینم...تو شماره تلفن جنی را داری؟" جوی جولیسنت
عشاق جوان در ساحل دریا چراغ جادو را پیدا کردند جن چراغ گفت:اگر آزادم کنید یک آرزوی هر کدام از شما را بر آورده میکنم. دختر به چشمهای پسر جوان نگاه کرد و گفت: من آرزو میکنم که تا آخر دنیا عاشق هم بمانیم. پسر جوان به دریا نگاه کرد و گفت:من آرزو میکنم دنیا به پایان برسد. دیوید و.مه یر
تو به من خندیدی ونمیدانستی من به چه دلهره سیب را از باغچه ی همسایه دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی ... و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق آن پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت حمید مصدق
|
About
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 دی 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 Links
40 چراغ |