|
به دلیل دیر آمدگی ۲ تا داستان میذارم حال کنید همین ۱ سال پیش بود وقتی داگ ایستاد و از بالا به جویی خیره شد نسیم ملایمی وزید. داگ به آرامی گفت:سلام جویی.جویی حرفی نزد سکوت فاصله ی میانشان را احاطه کرده بود. داگ دوباره گفت:"جویی متاسفم نمیخواستم اینجوری بشه نمیخواستم راستی جویی کریسمس مبارک" داگ شاخه گل سرخی روی قبر جویی گذاشت و کمی دور تر شد. و پرسید:"میتوانی روزی مرا به خاطر اینکه مست پشت فرمان ماشین نشستم ببخشی؟" گریس کاگومبا ایستگاه اتوبوس "یک بلیط برای جهنم لطفا" "متاسفم همه قطارهایی که به جنوب میروند از قبل پر شده اند" "امشب هیچ وسیله ی دیگری حرکت نمیکند؟" "یک اتوبوس برای جهت مخالف داریم." "جای خالی دارد؟" "زیاد" "مقصد آن خیلی دور است؟" "نه زیاد نه اما بد نیست یک کتاب خوب همراه داشته باشید شنیدم آدم در این سفر خیلی احساس تنهایی میکند" اندرو یی هانت قابل توجه دوستان من عاشق این داستانم
|
About
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 دی 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 Links
40 چراغ |