تبليغاتX
کافه قلم - خانه






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


کافه قلم

به دلیل اینکه خیلی دیر اومدم یه داستان نسبتا بلند میذارم:
هرشب توی آن خانه میچرخم.گاهی به اتاقم میخزم و توی اتاق کنار تلفن مینشینم.توی تاریک روشنای آنجا به کلکسیون پروانه ها نگاه میکنم که به دیوار روبرو آویزان شده است.زنم توی اتاق کناری است.به اتاق من نمی آید.فقط توی اتاق خودش میماند.صدای صندلهایش را میشنوم که روی فرش ازاین طرف به آن طرف کشیده میشود.تلفن زنگ میزند.صدای گرفته ی زنم روی پیغامگیر میگوید:ما خانه نیستیم لطفا تماس نگیرید.
ولی من توی خانه هستم.باید این را طوری به زنم بگویم.طوری که همیشه گفته ام.ولی زنم فقط کارش این شده است که هرشب از این طرف به آن طرف برود و سیگار بکشد.گاهی از میان درگاه اتاقش نیم تنه اش را میبینم که نیمی از درگاه باز اتاق را پر میکند.بعد به اتاقش میروم.روی میز هاله ای از نور روشن است.سیگاری روی لبه ی زیر سیگاری گذاشته است.در آن فضای تاریک و روشن دود از زیرسیگاری موج موج بالا میرود.پنجره باز است.زنم دستهایش را روی شیشه پنجره کناری گذاشته است و به خیابان نگاه میکند.دوباره تلفن زنگ میزند.اعتنایی نمیکند.
به اتاقم برمیگردم.میخواهم گوشی را بردارم و درست عکس پیغام زنم بگویم:من خانه ام.من خانه ام. اما صدای کشیده ی زنم روی پیغامگیر در اتاق میپیچد که:ما خانه نیستیم لطفا تماس نگیرید.
همانجا کنار تلفن مینشینم.تنها میز اتاق زنم پیداست.زیرسیگاری هنوز همانجاست.سیگار روی زیرسیگاری نمانده است.صدای جیر جیر پنجره می آید.بلند میشوم.باید کاری کنم.به اتاق زنم میروم.صدای رفت و آمد ماشینهایی که از خیابان میگذرند به اتاق می آید.زنم تا کمر روی لبه ی پنجره خم شده است.دودی دور سرش میچرخد و محو میشود.بعد نقطه ی کوچک و سرخ آتشی را میبینم که به طرف خیابان سرازیر میشود.باید مثل همیشه روی تراس همین اتاق بروم در را ببندم و برای هر مرد و زنی که از خیابان میگذرند دستی تکان بدهم و به رویشان بخندم شاید آنها بدانند که من اینجایم.ولی زنم بامن حرف نمیزند.پنجره را میبندد.سروصدای خیابان قطع میشود.تلفن دوباره زنگ میزند.برمیگردم.به کنار تلفن میروم.چرا باید زنم مدام بگوید من خانه نیستم؟من که اینجایم.تا میرسم تلفن قطع میشود.
صدای تق و تق فندک می آید:یک دو سه چهار.شاید فندکم سنگش تمام شده است.همیشه فندک دیگری روی قفسه ی کتابها میگذاشتم.اما یکباره انگار ماشینی باری بار آجرش را خالی کند چیزی در اتاق زنم روی فرشها پخش میشود.شاید قفسه های کتاب باشد.به اتاق زنم میروم.زنم سیگاری روی لبش گذاشته است از این طرفاتاق کتابهایی را برمیدارد به آن طرف اتاق میبرد و توی کارتونی میریزد.نمیخواهد تا کمکش کنم.دوباره برمیگردد و تعداد دیگری برمیدارد.چشمهایش را کوچک کرده است.دود سیگار از چشمها و صورتش بالا میرود.ناگهان وسط اتاق می ایستد.زانوی راستش را بالا می آوردکه زیر کتابها نگه دارد ولی همه ی کتابها از دستش رها میشوند روی فرش میریزند و صدایی میدهند.خودش را به پشت میز میرساند.سرش را روی میز میگذارد.دود سیگاری که هنوز خاموش نشده است از توی زیر سیگاری بالا می آید و از کنار موهایش بالا میرود.شانه هایش میلرزند.باید جلو بروم جلو بروم.جلوتر بروم دستی روی سرش بکشم انگشتم را زیر چانه اش بگذارم و به چشمهایش خیره شوم  و بگویم که مرا ببخشد.بگویم که قول مبدهم به سر قرارهایمان بروم و به قولهایم عمل کنم.بگویم که دیگر با هر ماشین شخصی به خانه برنمیگردم و درست وقتی از سرکار برگردم خودم را به اولین ایستگاه اتوبوس میرسانم و سوار میشوم و میگویم که مرا به خانه برساند.بگویم که هیچ چیز را فراموش نمیکنم و مواظب خودم هستم.بعد اورا روی دستهایم بلند کنم و روی تخت بگذارم.آنوقت کنارش دراز بکشم و دستهایش را ببوسم و با هر بوسه ای بگویم که مرا ببخشد.بگویم که من به خانه برگشته ام عزیزم.اما زنم به من نگاه نمیکند.شانه هایش میلرزند.باید زنگ بزنم نمیدانم به چه کسی.ولی بایدزنگ بزنم به کسی که فکر کند من اینجا هستم.توی خانه ام هستم.به طرف تلفن میروم.میخواهم گوشی را بردارم که صدای هق هق اش را میشنوم.
برمیگردم.پشت میزش نیست.از میان درگاه پاهایش پیداست.پاهای سفید و کشیده اش را روی فرش دراز کرده است.حتما روی تخت نشسته است.جورابی سیاه از ساق سفیدش بالا میرود.دستمال سفید و مچاله شده ای توی اتاقم می افتد.طاقت نمی آورم.به اتاقش میروم.همه ی کتابها توی اتاق ریخته اند.از میان تل کتابهای روی فرش کتاب "مرگ در ونیز"رو به من کج افتاده است.به طرفش میروم.اما زنم وارد هال میشود.مانتویش را از روی چوب رختی برمیدارد.میپوشد.کیفش را روی دوشش می اندازد.روبروی آینه هال می ایستد.در آینه ای که مرا در آن نمیبیند خود را برانداز میکند.روبرمیگرداند. چشمهایش قرمز شده اند.جلوی آینه میروم.از کنارم میگذرد.تنش بوی عرق میدهد.به من نگاه نمیکند.تند به طرف در میروم روبرویش می ایستم طوری که مرا ببیند.ولی نگاهم نمیکند.انگشتش را به طرف کلید برق بالا میبرد.اتاق تاریک تاریک میشود و در با صدای بلندی بسته میشود. از بین مبلها میگذرم از کنار میز جلو مبلها رد میشوم.انگار گلدان روی میز می افتد زمین.پرده را کنار میزنم.در را باز میکنم.تند روی تراس میروم.دستم را روی حفاظ شیشه ای تراس میگذارم.سرد است.پنجره ای نیست.تصویر پروانه ها افتاده است روی شیشه ی حفاظ.رویشان دست میکشم.باید قبل از آنکه زنم از خیابان بگذرد صدایش بزنم و بگویم:من اینجا هستم.ولی زنم آنطرف خیابان در ماشینی را باز میکند سوار میشود و ماشین رو به انتهای خیابان میرود.باید کاری کنم.باید پیغام بگذارم که:من خانه هستم عزیزم اینجا هستم توی این اتاق تنگ و تاریک تاریک عزیزم

                                                                                                 فارس باقری

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت14:15توسط رها | |